هميشه لب‌هايتان چون گل محمدي، خندان باد
گلخندان
 
 
یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 :: 18:26 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

اين تصوير استاد پرفسور حاج محمد لگنهاوسن است.كه زبان فارسي را در مدت يك سال نزد عظيم سرودلير آموخت و پس از آن به مدت هشت سال به عنوان همكاران مترجم، چهار عنوان كتاب معتبر اسلامي فارسي را به زبان انگليسي ترجمه نمودند كه عبارت بودند از:

1- دو جلد كتاب آموزش فلسفه با عنوان The Philosophical Instructions (چاپ در آمريكا)

2- كتاب جهاد اكبر با عنوان Combat with Self (چاپ در تهران و بعضي ديگر از كشورها)

3- سبوي عشق (هشت غزل از امام خميني ره) با عنوان A Jug of Love (چاپ در تهران و بعضي ديگر از كشورها)

4- كلمات مكنونه با عنوان  The Hidden Words (چاپ نشده)

 Gary Legenhausen
From Wikipedia, the free encyclopedia
Gary Carl (Muhammad) Legenhausen (born 1953, New York) is an American philosopher who teaches at the Imam Khomeini Education and Research Institute, which is directed by Mohammad Taghi Mesbah Yazdi.
He converted to Islam in 1983. He wrote a book entitled Islam and Religious Pluralism in which he advocates "non-reductive religious pluralism". He has been an advocate of interfaith dialogue, and serves on the advisory board of the Society for Religious Studies in Qom. He holds a Ph.D. in philosophy from Rice University (1983).
He taught philosophy of religion, ethics and epistemology at the Islamic Iranian Academy of Philosophy from 1990 until 1994. Since 1996, he has been studying Islam and teaching Western philosophy and Christianity at the Imam Khomeini Education and Research Institute in Iran. He is also a founding member of the advisory board of the Shi`ite Studies Center in Qom, and serves on the scientific board of the Human Rights Center of Mofid University, Qom.
Brought up as a Catholic, he abandoned religion shortly after beginning his academic studies at the State University of New York at Albany. In 1979, he became acquainted with Islam through Muslim students at Texas Southern University, where he taught from 1979 to 1989.

Bibliography

Mesbah Yazdi, M.T., Philosophical Instructions (translation by Muhammad Legenhausen & Azim Sarvdalir), Binghamton University & Brigham Young University, 1999, ISBN 1-883058-75-9.
Jesus through the Qur'an and Shi'ite Narrations (translation by Muhammad Legenhausen & Muntazir Qa'im), Tahrike Tarsile Qur'an, Inc., 2005, ISBN 1-879402-14-9 (translated into Indonesian)
Islam and Religious Pluralism, London: Al-Hoda, 1999, ISBN 1-870907-03-5 (translated into Persian, Arabic and Indonesian)
Contemporary Topics of Islamic Thought, Tehran: Al-Hoda, 2000, ISBN 964-472-230-2; (translated into Persian)

 



شنبه 07 اردیبهشت 1392 :: 13:53 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

Talk with the Pilgrims

at the Holy Shrine of Imam Riza A.S

(همراه با فايل صوتي Native Speaker و فايل ترجمه ي فارسي)

  موضوع كتاب:

   كتاب داراي 130 مكالمه انگليسي در حرم مطهّر امام رضا (ع) است و يك دوره ي كامل حرم شناسي.

  ويژگي هاي كتاب:

   كتاب در 230صفحه داري تصاوير رنگي زيبا و منحصر بفرد از حرم مطهّر امام رضا عليه السْلام و ديگر اماكن زيارتي مشهد مقدّس است. واژه نامه پايان كتاب شامل اصطلاحات انگليسي با معاني فارسي رايج در اماكن مذهبي است.  چاپ كتاب رنگي با كاغذ گلاسه و درقطع وزيري است. اين اوّلين كتاب مكالمه در فضاي مذهبي است.

    نويسنده ي كتاب:

عظيم سرودلير با ويراستاري سه نفر نويسنده ي انگليسي زبان بريتانيايي است.

  ناشر كتاب: نشر مرنديز مشهد با شماره تلفن

 

فرهنگ اصطلاحات عرفان و فلسفه اسلامي كه شامل بيش از 8000 اصطلاح عرفاني و فلسفه اسلامي فارسي به انگليسي و انگليسي به فارسي است در مدّت 15 سال از بيش از 98منبع معتبر جهاني استخراج گرديده و انتشارت مرنديز مشهد در تابستان سال 1389 آن را به چاپ رسانده است

ين كتاب شامل اصطلاحاتي است كه در حرم مطهر امام رضا (ع) و به تبع آن در تمامي اماكن مذهبي كاربرد دارد. اگر مي خواهيد در باره ي حرم يا امام رضا ع و ديگر زيارت گاه ها  مطلبي به زبان انگليسي بنويسيد و يا بگوييد به دانستن اين اصطلاحات نياز داريد.

 كتاب ولايت و عترت طاهره (س) در كلام امام رضا (ع)تأليف عظيم سرودلير شامل فرمايشات امام رضا (ع) در باره‌ي معصومين سلام الله عليهم است.  اين كتاب را انتشارات ضريح آفتاب مشهد چاپ نموده.



سه‌شنبه 03 اردیبهشت 1392 :: 12:03 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

قيزيل داغلار سوزه گلين

ياددان چيخين گوزه گلين

دِيون گيچَندن گَلَندن    

قيزيل  لَردن دولان داغلار

.........

چوخلار گلدي گيچدي سيزدن    

شيرين سولار ايچدي سيزدن

بيلينمه دي هارا گيتدي    

سِرّ لَري ساخلادان  داغلار



ادامه مطلب ...


یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 12:13 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

ديدار با عمو حاج سليمان، يادگاري از اهالي كوسه لو و شخصيّتي از شخصيّت هاي سروده ي قيزيل داغ لار
در اياّام نوروز 1392



یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 06:51 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

انشاءالله درخت انگوري را كه شاعر گرانمايه، جناب آقاي بلند گرامي مي كارند به زودي به بار خواهد نشست.



یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 06:42 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

در نوروز امسال، توفيق ديدار بزرگان شعر و ادب همولايتي مان كام مارا شيرين كرد

در محضر اساتيد شعر و ادب شهرستان فامنين، جناب آقاي بلند گرامي و حاتم گويا

ديداري با شاعر گرانمايه جناب آقاي محمد حسين داودي (گلاريشا)



یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 06:34 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

بيل زدن باغات انگور، نخستين گام در توليد انگور شيرين و خوشمزه



یکشنبه 18 فروردین 1392 :: 06:01 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

مناظري زيبا از روستاي ازناو

عكاس: مرضيه سرودلير

 

 



دوشنبه 05 فروردین 1392 :: 15:37 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

پابوس

از در نه

از همین پنجره که هوایی­ تر است می­ آیم

چرا نه

وقتی بلند پروازترین­ ها

بال خود را گره می­ زنند به قفس فال فروشی­ ها

چرا نه

وقتی کاسه دریا پر می­شود از آب سقاخانه

وقتی مردم

خرد و ریز در آئینه­ ها راه می­روند

و چون ماهی قطعه قطعه در سقف جابجا می­ شوند

نگاه می­کنم به دشت طلایی

                                  _ هیچ آهویی نیست!

صداها همه صیادند که به ضمانت تو

آمده­ اند چیزی شکار کند

دلی، گریه­ ای، شعری!

چرا نه

وقتی تلو تلو واگن ها 

طبل ریز می ­زند 

و قطار سنگین و شادمان

در نقاره ­اش می­ دمد

وقتی هنوز کله انگور

کامم را تلخ می­ کند

در آیینه­ ها دقیق شوم و

دله ای شکسته را می­ شمارم

انگشت های اعداد تمام می­ شود و من هنوز تکرار یک حرفم

آسمان با بچه­ های نیم قدش

حیات­ ها را دور می­ زند

مُشتری سر از بازار رضا در می­ آورد

من پشت پنجره­ ای در کوچه شهید سلیمانی تهران

پر کبوتر جمع می­ کنم

و انگشت هایم بوی عطر سید جواد می­دهد

حالا دیگر...

دور از چشم خادم ها

 

خورشید از پنجره ی مسافرخانه

 

 

به زیارت تو می­تابد

شعر از:علی داودی (بازرانی تباری دیگر)



دوشنبه 21 اسفند 1391 :: 07:31 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

برف‌هاي عيد، كي آب مي‌شوند؟

(نوشته ي عظيم سرودلير)

          پير مرد، از شيب تند كوه جنوب روستاي خليفه كندي،خودرا به سختي بالا مي‌كشيد و گام‌هايش همانند حركت انگشت‌هاي عاشق دلسوخته، روي كليدهاي آكاردئون، با قلوه‌سنگ‌هاي ريز و درشت، موسيقي غم‌انگيزي‌را مي نواخت كه همه‌ي مردم روستارا، در روزهاي پيش از عيد نوروز، در هاله‌اي از غم و اندوه فرو مي برد. در روستا رسم بر اين بود كه در آخرين شب جمعه‌ي هرسال مردم، مخصوصاً مردها و زن‌ها، دستجمعي به ديدار مزار درگذشتگان مي رفتند و با خواندن فاتحه بر سر مزار آن‌ها، روحشان‌را شاد مي كردند. بعد، همه‌ي خانواده‌ها حلوا مي پختند و مي‌آرودند و در ميدان وسط روستا در سيني بزرگي روي هم ريخته و دوباره تقسيم مي‌كردند و مي بردند و در سر شام، خورده و براي شادي روح اموات صاحب حلوا دعا مي‌كردند.

 پير مرد، آن سال هم مانند چند سال گذشته، پيش از رفتن به ديدار مزار درگذشتگان، از سربالايي كوه جنوب روستا بالا رفت و از شكاف صخره‌ي قلّه‌ي كوه عبور كرد و در پشت صخره ناپديد شد. مردم روستا مي دانستند كه اين پنهان شدن پير مرد در پشت صخره‌ي بالاي كوه، بيش از يكي دوساعت طول نخواهد كشيد، بنابراين منتظر مي‌ماندند تا پيرمرد هم مي‌آمد، آنگاه با هم به سمت قبرستان روستا راه مي‌افتادند.

روستا در سينه كش كوه مقابل قرار گرفته بود و سمت شمالي كوه جنوبي و صخره‌ي بالاي آن از تمام خانه‌ها ديده مي‌شد. از لحظه‌اي كه پيرمرد در سربالايي كوه به راه مي افتاد تا زماني‌كه به روستا برگردد همه‌ي چشم‌ها به آن طرف دوخته مي‌شد. هنگامي‌كه پيكر استخواني و خميده‌ي پيرمرد از شكاف صخره ظاهر مي‌شد، مردم روستا با خوشحالي به هم مي‌گفتند: پيرمرد برگشت!

اوايل، چند نفري تلاش كردند كه همراه پيرمرد بروند ولي او به كسي اجازه نمي‌داد و خودش تك و تنها راه مي‌افتاد. بعضي‌ها سعي مي‌كردند با آوردن آيه و دليل مانع از رفتن پير مرد بشوند، ولي او گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. وقتي زياد اصرار مي‌كردند، او فقط نگاه مي‌كرد و اشك چشم‌هايش بي اختيار جاري مي شد و دل اصرار كننده را به درد مي‌آورد.

آن سال، يكي دو ساعت از ناپديد شدن پيرمرد در پشت صخره گذشت. مردم نگراني نداشتند. امّا پس از يكي دوساعت هم از پيرمرد خبري نبود. مرد‌هاي پير و ميانسالي كه در ميدانگاه روستا جمع شده و چشم به قله‌ي كوه دوخته بودند، كم كم داشتند نگران مي‌شدند. يكي از آن‌ها زنجير ساعت جيبي‌اش‌را گرفت و ساعتش‌را از جيب جليقه ي خود بيرون كشيده و با فشار دسته‌ي كوك ساعت به طرف داخل، در فلزّي صفحه‌ي ساعت‌را باز نمود و با نگاه به آن، چين و چروك پيشاني‌اش‌را به بالا حركت كشيد و گفت: از زماني‌كه پيرمرد حركت كرده من ساعت گذاشته‌ام. الأن سه ساعت و ربع  گذشته. خدا كنه كه...

آفتاب، فاصله‌اش‌را با قلّه‌ي كوه سمت غربي روستا كم مي‌كرد و موج اضطراب و نگراني‌را در چشم‌هاي مردم روستا شدّت مي‌بخشيد. اندك اندك زمزمه‌هايي به‌گوش مي‌رسد كه بايد رفت به دنبالش. بعضي‌ها مي‌گفتند اگر بريم، ناراحت ميشه. بعضي‌ها مي‌گفتند شايد پيشامدي برايش شده. فضاي اضطراب و نگراني تمام روستارا فرا مي‌گرفت و عنان و اختياررا از دست ريش‌سفيد‌ها مي‌ربود.

لبه‌هاي درخشان دايره‌اي شكل خورشيد به بلندترين نقطه‌ي كوه غربي مماس مي‌شد. اهالي روستا از زن و مرد، كوچك و بزرگ از دامنه‌ي شمالي كوه جنوبي بالا مي‌رفتند. جوان‌تر‌ها كه ياد گرفته بودند حرمت بزرگترهارا نگه داشته و پشت سر آن‌ها حركت كنند با اشاره و اجازه ريش سفيد روستا با شتاب و چالاكي، تلاش مي‌كردند هرچه زودتر خودرا به صخره‌ي بالاي كوه برسانند.

باد تند سردي مي وزيد و صداي احتزاز چادر زنان و پاچه‌ي شلوار مرد‌هارا در دامنه‌ي جنوبي كوه، مي پاشيد. تقريبا تمام اهالي روستا در مقابل ديواره‌ي جنوبي صخره جمع شده بودند. مرد ميان‌سالي در پشت پيكر نشسته‌ي پدرش به ديواره‌ي صخره تكيه داده و اورا در آغوش گرفته بود و مي‌‌گريست. جسم بي جان پير مرد در حال نشسته چشم‌هاي بازش‌را به دشت مقابل دوخته بود و گويا انتظار مي‌كشيد. ميرزاي روستا جلو آمد و دفتر رنگ و رو رفته‌اي‌را از دست بي‌جان پير مرد بيرون كشيد و يكي دو قدم به عقب رفت و آن‌را باز كرد. كسي با زبان چيزي نمي‌گفت و لي چشم‌هاي اهالي نشان مي‌داد كه مي خواستند بدانند در آن دفتر چه نوشته شده بود.

ميرزا از نگاه مردم روستا، خواسته‌شان‌را فهميد و با صداي بلند گفت: حالا كه مي‌خواهيد بدانيد در اين دفتر چه چيزي نوشته شده، پس همه‌تان به پناه صخره بياييد تا باد مانع شنيدنتان نشود. بعد، خودش به روي تخته سنگي رفت و شروع كرد با صداي بلند خواندن:

سلام پدر عزيزم، مادر گرامي‌ام. سلام برادر‌ها، خواهرها، همسايه‌ها. الأن تنها كاري كه از دستمان برمي‌آيد همين نوشتن است. ما مي‌آمديم كه عيد نوروز‌را در كنار شما باشيم و شادي‌مان‌را در كنار شما چند برابر كنيم. مي‌آمديم تا مثل هر سال، از شما همسايه‌ها، تخم مرغ رنگي، عيدي بگيريم. مي‌آمديم كه با خواهر‌ها و برادرها در دور كرسي گرم بنشينيم، چهره‌ي مهربان مادر و پدرمان‌را تماشا كنيم و منتظر تحويل سال باشيم.

وقتي در دخان از اتوبوس پياده شديم، هوا برفي بود. پيش خودمان گفتيم كه راه‌را بلديم و يواش يواش مي‌رويم و قبل از غروب آفتاب به روستايمان مي‌رسيم. كمي كه از جاده دور شديم، خودمان‌را در بياباني يافتيم سفيد سفيد كه نه علامتي داشت و نه نشاني.  بارش برف شديد ديدمان‌را به چند متر محدود كرده بود. نه آفتابي بود كه بتوانيم جهت‌را تشخيص دهيم و نه قطب‌نمايي همراه داشتيم كه به‌وسيله‌ي آن جهت روستا‌را پيدا كنيم و در آن جهت حركت كنيم.

اگرچه لباس‌هايمان گرم بود ولي فقط به‌درد خيابان‌هاي تهران مي‌خورد نه به‌درد اين كولاك و برف دشت بي‌پايان. كفش‌هاي شبرو به پا كرده بوديم كه بتوانيم در ديد و بازديد‌هاي عيد، راحت دربياوريم و بپوشيم. پس از مدّتي راه رفتن هنگام فرو رفتن در درّه‌هاي پوشيده از برف و خارج شدن از آن‌ها، شبروها از پاهايمان در آمدند و زير برف‌‌ها پنهان شدند. مجبور بوديم در ميان برف‌ها پا برهنه حركت كنيم.

چندين بار فرياد زديم و كمك خواستيم. ولي حتّي خومان هم مطمئن نبوديم كه صداي خودمان‌را درست شنيده باشيم. من و رفيقم هيچكداممان خوراكي همراه نداشتيم. كمي آجيل و خوردني هم كه از تهران خريده بوديم، توي راه، در داخل اتوبوس خورده بوديم. با اين وضعيّت تا غروب آفتاب در ميان برف و كولاك سرگردان بوديم.

پس از تلاش زياد، به اين صخره رسيديم. ما نمي‌دانيم كه اين‌جا كجاست. شايد بي‌راهه رفته باشيم و چندين كيلومتر هم از روستا دور شده باشيم. شايد هم در صد قدمي روستا باشيم. به هر حال فرقي نمي‌كند. پاهايمان يخ زده و قدرت حركت ندارند. گرسنگي امانمان‌را بريده و سوز و سرما اجازه‌ي هيچ تحرّكي‌را نمي‌دهد. تنها كاري كه از دستمان بر مي‌آمد فرياد زدن و كمك خواستن بود كه آن هم نتيجه‌اي نداد. پس با آخرين رمق دستهايمان اين چند سطر‌را مي‌نويسيم كه بگوييم ما مي آمديم پيش شما، به ديدار شما.

پدر عزيزم! خواهش مي‌كنم مرا حلال كنيد. شما در روستا، همه‌ي زحمات زندگي‌را به دوش كشيديد و مرا فرستاديد به تهران كه بروم و افسر نيروي هوايي بشوم. من هم رفتم و تمام تلاشم‌را هم به كار بستم. هيچ كوتاهي نكردم. ولي هرگز فكر نكرده بودم كه پايان عمرم در زير اين صخره اتّفاق بيفتد. مادرم عزيزم، برادر‌ها و خواهرهايم، همسايه‌هاي مهربان، خواهش مي‌كنم همگي مارا حلال كنيد. مي‌دانم كه شما خيلي زود جنازه‌هاي مارا پيدا مي‌كنيد ولي كاش مي‌دانستم كه "برف‌هاي عيد كي آب مي‌شوند."     

 



درباره وبلاگ

سلام به همه‌ي اهالي محترم كوسه‌لو (گلخندان) و بازران، به عالمان، به روح پاك درگذشتگان، به گنجينه‌هاي گران‌قدر يعني سالمندان، به خواهران و برادران، به جوانان، به صاحبان دانش و معرفت، به متخصصان، به كارگران و كارمندان، به آناني كه ماندند و ديوارهاي اين دو روستاي با افتخار را افراشته نگه داشتند. به وبلاگ خودتان خوش آمدید. قرار ملاقات برو بچه های کوسه لو و بازران اینجاست. هر مطلبی دررابطه با سرزمین آبا و اجدادی‌تان دارید ارسال کنید تا در وبلاک‌تان بگذاریم. عكس‌ها، خاطرات شيرين، داستان‌ها، اطّلاعات تاريخي، قصّه‌ها، مثل‌ها، تكيه كلام‌ها، نقيل‌ها، سول‌چَك‌ها، بير گون گيتديك.....ها، و هر آن‌چه كه براي گفتن داريد بفرستيد تا در اين‌جا ارايه دهيم و ديگران هم استفاده كنند. منتظرتان هستیم. همكاران وبلاك: 1- نورالدّين هادي‌اي 2-الياس محمد 3- محمد رضا سرودلير 4-علي اصغر ترابي افراشته 5- رضا
تبار رستمی‌ها- یدالله
شعر سه‌گانی
توزیع کتاب شاهدان عشق
کاروانی آمده در اربعینت یا حسین
گل گور نه غوغا دور بو گون شاه دین حیدر
مولا سرت سلامت
یاحسین
عشق یعنی داستان کربلا
پيوندها
نويسندگان


                    
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران