هميشه لب‌هايتان چون گل محمدي، خندان باد
گلخندان
 
 
دوشنبه 05 فروردین 1392 :: 15:37 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

پابوس

از در نه

از همین پنجره که هوایی­ تر است می­ آیم

چرا نه

وقتی بلند پروازترین­ ها

بال خود را گره می­ زنند به قفس فال فروشی­ ها

چرا نه

وقتی کاسه دریا پر می­شود از آب سقاخانه

وقتی مردم

خرد و ریز در آئینه­ ها راه می­روند

و چون ماهی قطعه قطعه در سقف جابجا می­ شوند

نگاه می­کنم به دشت طلایی

                                  _ هیچ آهویی نیست!

صداها همه صیادند که به ضمانت تو

آمده­ اند چیزی شکار کند

دلی، گریه­ ای، شعری!

چرا نه

وقتی تلو تلو واگن ها 

طبل ریز می ­زند 

و قطار سنگین و شادمان

در نقاره ­اش می­ دمد

وقتی هنوز کله انگور

کامم را تلخ می­ کند

در آیینه­ ها دقیق شوم و

دله ای شکسته را می­ شمارم

انگشت های اعداد تمام می­ شود و من هنوز تکرار یک حرفم

آسمان با بچه­ های نیم قدش

حیات­ ها را دور می­ زند

مُشتری سر از بازار رضا در می­ آورد

من پشت پنجره­ ای در کوچه شهید سلیمانی تهران

پر کبوتر جمع می­ کنم

و انگشت هایم بوی عطر سید جواد می­دهد

حالا دیگر...

دور از چشم خادم ها

 

خورشید از پنجره ی مسافرخانه

 

 

به زیارت تو می­تابد

شعر از:علی داودی (بازرانی تباری دیگر)



دوشنبه 21 اسفند 1391 :: 07:31 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

برف‌هاي عيد، كي آب مي‌شوند؟

(نوشته ي عظيم سرودلير)

          پير مرد، از شيب تند كوه جنوب روستاي خليفه كندي،خودرا به سختي بالا مي‌كشيد و گام‌هايش همانند حركت انگشت‌هاي عاشق دلسوخته، روي كليدهاي آكاردئون، با قلوه‌سنگ‌هاي ريز و درشت، موسيقي غم‌انگيزي‌را مي نواخت كه همه‌ي مردم روستارا، در روزهاي پيش از عيد نوروز، در هاله‌اي از غم و اندوه فرو مي برد. در روستا رسم بر اين بود كه در آخرين شب جمعه‌ي هرسال مردم، مخصوصاً مردها و زن‌ها، دستجمعي به ديدار مزار درگذشتگان مي رفتند و با خواندن فاتحه بر سر مزار آن‌ها، روحشان‌را شاد مي كردند. بعد، همه‌ي خانواده‌ها حلوا مي پختند و مي‌آرودند و در ميدان وسط روستا در سيني بزرگي روي هم ريخته و دوباره تقسيم مي‌كردند و مي بردند و در سر شام، خورده و براي شادي روح اموات صاحب حلوا دعا مي‌كردند.

 پير مرد، آن سال هم مانند چند سال گذشته، پيش از رفتن به ديدار مزار درگذشتگان، از سربالايي كوه جنوب روستا بالا رفت و از شكاف صخره‌ي قلّه‌ي كوه عبور كرد و در پشت صخره ناپديد شد. مردم روستا مي دانستند كه اين پنهان شدن پير مرد در پشت صخره‌ي بالاي كوه، بيش از يكي دوساعت طول نخواهد كشيد، بنابراين منتظر مي‌ماندند تا پيرمرد هم مي‌آمد، آنگاه با هم به سمت قبرستان روستا راه مي‌افتادند.

روستا در سينه كش كوه مقابل قرار گرفته بود و سمت شمالي كوه جنوبي و صخره‌ي بالاي آن از تمام خانه‌ها ديده مي‌شد. از لحظه‌اي كه پيرمرد در سربالايي كوه به راه مي افتاد تا زماني‌كه به روستا برگردد همه‌ي چشم‌ها به آن طرف دوخته مي‌شد. هنگامي‌كه پيكر استخواني و خميده‌ي پيرمرد از شكاف صخره ظاهر مي‌شد، مردم روستا با خوشحالي به هم مي‌گفتند: پيرمرد برگشت!

اوايل، چند نفري تلاش كردند كه همراه پيرمرد بروند ولي او به كسي اجازه نمي‌داد و خودش تك و تنها راه مي‌افتاد. بعضي‌ها سعي مي‌كردند با آوردن آيه و دليل مانع از رفتن پير مرد بشوند، ولي او گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. وقتي زياد اصرار مي‌كردند، او فقط نگاه مي‌كرد و اشك چشم‌هايش بي اختيار جاري مي شد و دل اصرار كننده را به درد مي‌آورد.

آن سال، يكي دو ساعت از ناپديد شدن پيرمرد در پشت صخره گذشت. مردم نگراني نداشتند. امّا پس از يكي دوساعت هم از پيرمرد خبري نبود. مرد‌هاي پير و ميانسالي كه در ميدانگاه روستا جمع شده و چشم به قله‌ي كوه دوخته بودند، كم كم داشتند نگران مي‌شدند. يكي از آن‌ها زنجير ساعت جيبي‌اش‌را گرفت و ساعتش‌را از جيب جليقه ي خود بيرون كشيده و با فشار دسته‌ي كوك ساعت به طرف داخل، در فلزّي صفحه‌ي ساعت‌را باز نمود و با نگاه به آن، چين و چروك پيشاني‌اش‌را به بالا حركت كشيد و گفت: از زماني‌كه پيرمرد حركت كرده من ساعت گذاشته‌ام. الأن سه ساعت و ربع  گذشته. خدا كنه كه...

آفتاب، فاصله‌اش‌را با قلّه‌ي كوه سمت غربي روستا كم مي‌كرد و موج اضطراب و نگراني‌را در چشم‌هاي مردم روستا شدّت مي‌بخشيد. اندك اندك زمزمه‌هايي به‌گوش مي‌رسد كه بايد رفت به دنبالش. بعضي‌ها مي‌گفتند اگر بريم، ناراحت ميشه. بعضي‌ها مي‌گفتند شايد پيشامدي برايش شده. فضاي اضطراب و نگراني تمام روستارا فرا مي‌گرفت و عنان و اختياررا از دست ريش‌سفيد‌ها مي‌ربود.

لبه‌هاي درخشان دايره‌اي شكل خورشيد به بلندترين نقطه‌ي كوه غربي مماس مي‌شد. اهالي روستا از زن و مرد، كوچك و بزرگ از دامنه‌ي شمالي كوه جنوبي بالا مي‌رفتند. جوان‌تر‌ها كه ياد گرفته بودند حرمت بزرگترهارا نگه داشته و پشت سر آن‌ها حركت كنند با اشاره و اجازه ريش سفيد روستا با شتاب و چالاكي، تلاش مي‌كردند هرچه زودتر خودرا به صخره‌ي بالاي كوه برسانند.

باد تند سردي مي وزيد و صداي احتزاز چادر زنان و پاچه‌ي شلوار مرد‌هارا در دامنه‌ي جنوبي كوه، مي پاشيد. تقريبا تمام اهالي روستا در مقابل ديواره‌ي جنوبي صخره جمع شده بودند. مرد ميان‌سالي در پشت پيكر نشسته‌ي پدرش به ديواره‌ي صخره تكيه داده و اورا در آغوش گرفته بود و مي‌‌گريست. جسم بي جان پير مرد در حال نشسته چشم‌هاي بازش‌را به دشت مقابل دوخته بود و گويا انتظار مي‌كشيد. ميرزاي روستا جلو آمد و دفتر رنگ و رو رفته‌اي‌را از دست بي‌جان پير مرد بيرون كشيد و يكي دو قدم به عقب رفت و آن‌را باز كرد. كسي با زبان چيزي نمي‌گفت و لي چشم‌هاي اهالي نشان مي‌داد كه مي خواستند بدانند در آن دفتر چه نوشته شده بود.

ميرزا از نگاه مردم روستا، خواسته‌شان‌را فهميد و با صداي بلند گفت: حالا كه مي‌خواهيد بدانيد در اين دفتر چه چيزي نوشته شده، پس همه‌تان به پناه صخره بياييد تا باد مانع شنيدنتان نشود. بعد، خودش به روي تخته سنگي رفت و شروع كرد با صداي بلند خواندن:

سلام پدر عزيزم، مادر گرامي‌ام. سلام برادر‌ها، خواهرها، همسايه‌ها. الأن تنها كاري كه از دستمان برمي‌آيد همين نوشتن است. ما مي‌آمديم كه عيد نوروز‌را در كنار شما باشيم و شادي‌مان‌را در كنار شما چند برابر كنيم. مي‌آمديم تا مثل هر سال، از شما همسايه‌ها، تخم مرغ رنگي، عيدي بگيريم. مي‌آمديم كه با خواهر‌ها و برادرها در دور كرسي گرم بنشينيم، چهره‌ي مهربان مادر و پدرمان‌را تماشا كنيم و منتظر تحويل سال باشيم.

وقتي در دخان از اتوبوس پياده شديم، هوا برفي بود. پيش خودمان گفتيم كه راه‌را بلديم و يواش يواش مي‌رويم و قبل از غروب آفتاب به روستايمان مي‌رسيم. كمي كه از جاده دور شديم، خودمان‌را در بياباني يافتيم سفيد سفيد كه نه علامتي داشت و نه نشاني.  بارش برف شديد ديدمان‌را به چند متر محدود كرده بود. نه آفتابي بود كه بتوانيم جهت‌را تشخيص دهيم و نه قطب‌نمايي همراه داشتيم كه به‌وسيله‌ي آن جهت روستا‌را پيدا كنيم و در آن جهت حركت كنيم.

اگرچه لباس‌هايمان گرم بود ولي فقط به‌درد خيابان‌هاي تهران مي‌خورد نه به‌درد اين كولاك و برف دشت بي‌پايان. كفش‌هاي شبرو به پا كرده بوديم كه بتوانيم در ديد و بازديد‌هاي عيد، راحت دربياوريم و بپوشيم. پس از مدّتي راه رفتن هنگام فرو رفتن در درّه‌هاي پوشيده از برف و خارج شدن از آن‌ها، شبروها از پاهايمان در آمدند و زير برف‌‌ها پنهان شدند. مجبور بوديم در ميان برف‌ها پا برهنه حركت كنيم.

چندين بار فرياد زديم و كمك خواستيم. ولي حتّي خومان هم مطمئن نبوديم كه صداي خودمان‌را درست شنيده باشيم. من و رفيقم هيچكداممان خوراكي همراه نداشتيم. كمي آجيل و خوردني هم كه از تهران خريده بوديم، توي راه، در داخل اتوبوس خورده بوديم. با اين وضعيّت تا غروب آفتاب در ميان برف و كولاك سرگردان بوديم.

پس از تلاش زياد، به اين صخره رسيديم. ما نمي‌دانيم كه اين‌جا كجاست. شايد بي‌راهه رفته باشيم و چندين كيلومتر هم از روستا دور شده باشيم. شايد هم در صد قدمي روستا باشيم. به هر حال فرقي نمي‌كند. پاهايمان يخ زده و قدرت حركت ندارند. گرسنگي امانمان‌را بريده و سوز و سرما اجازه‌ي هيچ تحرّكي‌را نمي‌دهد. تنها كاري كه از دستمان بر مي‌آمد فرياد زدن و كمك خواستن بود كه آن هم نتيجه‌اي نداد. پس با آخرين رمق دستهايمان اين چند سطر‌را مي‌نويسيم كه بگوييم ما مي آمديم پيش شما، به ديدار شما.

پدر عزيزم! خواهش مي‌كنم مرا حلال كنيد. شما در روستا، همه‌ي زحمات زندگي‌را به دوش كشيديد و مرا فرستاديد به تهران كه بروم و افسر نيروي هوايي بشوم. من هم رفتم و تمام تلاشم‌را هم به كار بستم. هيچ كوتاهي نكردم. ولي هرگز فكر نكرده بودم كه پايان عمرم در زير اين صخره اتّفاق بيفتد. مادرم عزيزم، برادر‌ها و خواهرهايم، همسايه‌هاي مهربان، خواهش مي‌كنم همگي مارا حلال كنيد. مي‌دانم كه شما خيلي زود جنازه‌هاي مارا پيدا مي‌كنيد ولي كاش مي‌دانستم كه "برف‌هاي عيد كي آب مي‌شوند."     

 



چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: 09:38 ::  نويسنده : koosalu-bazeran



شنبه 07 بهمن 1391 :: 11:37 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

براي ترجمه و ارسال مقاله ي خود به

ISI

به وبلاگhttp://www.azimsarvdalir.loxblog.com مراجعه فرماييد

---------------------------------------------------------

براي به دست آوردن توانمندي نگارش مقالات خود به زبان انگليسي و ارسال به

ISI

به وبلاگhttp://www.azimsarvdalir.loxblog.com مراجعه فرماييد



پنج‌شنبه 14 دی 1391 :: 14:40 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

بازديد بخشدار محترم پيشخور از روستاي گلخندان

جناب آقاي علي تقوايي پور بخشدار محترم پیشخور، رزمنده ای که فرزند شهید است، آستین همت بالا زده تا کاری کند کارستان... اطلاع رسانی پس از اتمام کار انجام خواهد شد!

اين هم نتيجه ي بازديد بخشدار محترم

(آغاز آباداني روستاي گلخندان در تاريخ 1391/10/17)

تا پریشان نشود، کار به سامان نرسد/ گزارش تصویری تخریب و تعریض کوچه!

بالاخره با همت جناب آقای تقوایی پور ، بخشدار محترم پیشخور و همراهی اهالی روستا پروژه تخریب و تعریض يوخارو كوچه (کوچه بالا) انجام شد. این عملیات اگرچه دل ما و حاج غلام حسین را بخاطر قطع درختان گلابی و گردو سوزاند و حاج وجیه الله شفیعی هم بالاخانه محبوب خود را از دست داد ، اما به امید آینده ي بهتر و کوسه لوی نوسازی شده تحمل می کنیم! ان شاء الله بهار آینده شاهد آسفالت کوچه خواهیم بود... می ماند همت اهالی کوچه پایین که دل از ویرانه های خود بکنند!

(برگرفته از وبلاگ كوسه لو، بالا بهشت (بهشت كوچك)



جمعه 17 آذر 1391 :: 06:58 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

سنگ مزار سر سلسله هاي اهالي محترم بازران

با قرائت حمد و سوره، روح اين مردان بزرگ و ديگر درگذشتگانمان را شاد كنيم



پنج‌شنبه 16 آذر 1391 :: 15:51 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

گزارش مصوّر از شيره پزان بازران و گلخندان (كوسه لو)

مرحله ي نخست: انگور چيني

فرارسيدن فصل پاييز براي اهالي بازران و كوسه لو (گلخندان) نويد رخدادي را مي داد كه اين دو روستارا از ديگر روستاهاي منطقه ي پيرامون متمايز مي ساخت- تهيّه ي شير ه ي انگور. انگورهايي كه براي اين منظور استفاده مي شد عبارت بودند از انگور چركينَك و انگور كَرَهْلي. معمولاَ اهالي روستا براي انجام اين كار با هم هماهنگ بودند و متفقاً اقدام مي كردند.

آماده سازي كارخانه ي شيره (شيبره كَرخاناسو) نخستين گام اين مرحله بود. در اين مخرحله كارخانه را كه در تصوير زير مي بينيد (دو عكس زير از وبلاك قارلوخ اقتباس شده) با گچ (در قديم) يا با سيمان (امروزه) پردازش مي كنند تا تميز و مرتب باشد.   

كارخانه داراي دو قسمت فوقاني و تحتاني مي باشد كه در بخش فوقاني انگور هارا انباشته و با لگد كوب كردن آب آن را استخراج و از طريق ناودان به طبقه ي پايين هدايت مي كنند.

در طبقه ي پايين، مقداري خاك شيره (نوعي خاك مخصوص كه در منطقه، معمولاً از قاشقا گديك مي آوردند) مي افزايند و پس از مدّتي خاك در داخل آب انگور رسوب كرده و ترشي انگوررا مي گيرد.

مرحله ي 2- انگور كوبي

آب انگور صاف شده را در ديك هايي كه روي اجاق آتش نصب نموده اند مي ريزند و آتش كوره را روشن مي كنند.

مرحله ي 3- ديك بارگذاشتن

مرحله ي 4- شيره پزان

در تصوير فوق كربلايي اكبر هادي ئي را مي بينيد كه در پاييز سال 13391 سنّت ديرين را احيا نموده است.

حاشيه هاي شيره پزان

 

حاشيه هاي شيره پزان:

1- خودتان بهتر مي توانيد حدس بزنيد كه چايي كه در كنار آتش اجاق شيره پزي دم كشيده باشد چقدر لذّت بخش خواهد بود. البتّه كباب سيب زميني، چغندر، كدو (از نوع تنبل آن) هم خالي از لطف نخواهد بود. كباب بِه هم حسابي خوشمزه خواهد بود. البتّه من فقط تجربه ي خودم را مي گويم شما ديگه خود دانيد. اگر به كامل را داخل ديك سيره پزان بيندازيد و حسابي بپزد، خوردنش كيف دارد.

2- (دَرِ گوشي به بر و بچّه ها) اگر زماني هنگام شيره پزان كنار اجاق قرار داشتيد، آب انگور داخل ديگ ها نزديك پختن كامل، كف مي كند، البته اگر ملاقه را پر كنيد و از هوا دوباره داخل ديك بپاشيد (سووُُرايوز). گرفتن و خوردن اين كف ها، مخصوصا با انگشت دستي كه خوب شسته شده باشد بسيار لذّت بخش است.

انواع شيره ها:

1- شيره معمولي: اين شيره را به همان شيوه اي كه توضيح داده شد مي پزند و تقريبا با جوشيده و تبخير هشتاد در صد آب انگور شيره ي انگور درست مي شود.

2- شيره تَنگيره: تنگيره كيسه ي است كه از نخ هايي كه از موي بز تابيده شده، مي بافند. هنگام شيره پزان اين كيسه را پر از بوته هاي وَرَك نموده و آب انگور را از آن عبور داده و تصفيه مي كنند و سپس مي پزند. اين نوع شيره، بسيار زلال و خوشمزه مي گردد.

3- شيره ي بيختِيان: اين شيره همان شيره ي معمولي است فقط بسيار جوشانده و غليظ مي كنند كه مانند عسل مي گردد.

4- شيره ترش: اگر به آب انگور، خاك شيره نزنند و آن را بپزند شيره ي به دست آمده ترش مزه خواهد شد. اين نوع شيره را براي درست كردن شربت انگور استفاده مي كنند.

5- ريچال: اگر در داخل شيره هنگام پختن ميوه هايي مانند بِه يا گلابي پاييزه كه خوب نرسيده باشد (يعني سفت باشد) خرد نموده و بريزند كه خوب بپزند، ريچال درست مي شود كه مانند مرباي به است و لي با مزه و خاصيتي بسيار بهتر از مربا.

 

مصارف شيره ي انگور:

1- به عنوان نان خورش سفره (در گذشته معمولا اهالي روستاهاي بازران و كوسه لو در صبحانه، لقمه ي نانشان را به شيره زده و ميل مي نمودند. البتّه اگر اندكي روغن حيواني هم آن را همراهي مي نمود كه ديگر نورٌ علي نور مي شد.

2- در پختن حلوا

3- تهيّه شربت سر سفره، به جاي نوشابه (اگر با اندگي سركه مخلوط شود بسيار خوشمزه خواهد شد)

4- در تهيّه ي قاووت و باسلوق

5- در پختن انواع شيريني ها

 

 با تشكر از آقاي نورالدّين هادئي كه عكس هارا فرستاده اند.



شنبه 11 آذر 1391 :: 13:05 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

كوسه لي اوشاخلارينون اويون ايوناماسي

"بازي هاي بچّه هاي كوسه لو"

آقامولّا داد!

در بازي آقاملّا داد، بچّه ها به دو گروه تقسيم مي شدند. براي هر گروه يك رئيس مشخص مي شد. رئيس دو گروه، پِشْكْ مي انداختند. پشك به نام هر گروه كه مي افتاد آن گروه پراكنده مي شدند و در جاهاي مختلف پنهان مي شدند. گروه ديگر در يك جا جمع مي شدند و به صورت دايره وار روبروي هم نشسته وسرهاي خودرا پايين انداخته و چشمهايشان را مي بستند تا نبينند كه اعضاي گروه مقابل كجا پنهان مي شوند. رئيس گروه پنهان شده كه به صحّت نشستن و چشم بستن گروه مقابل نظارت مي كرد، خودش به عنوان آخرين نفر پنهان مي شد و آمادگي گروهش را با صداي بلند به اطلاع رئيس گروه نشسته مي رساند. در اين موقع گروه نشسته بايد همچنان مي نشستند و حق بلند شدن و دفاع از خودشان را نداشتند. رئيسشان بايد مي گشت و يكي از اعضاي گروه پنهان شده را پيدا مي كرد و دستش را به او مي زد. در اين مدّت ديگر اعضاي گروه پنهان شده مي توانستند از كمينگاه خارج شده و بچّه هاي نشسته را با كشيده  هاي دست از ناحيه ي كتف و قولنج كتك كاري كنند بچّه هاي گروه نشسته فقط حق داشتند با صداي بلند فرياد بكشند "آقا مولّا، داد!" و با اين ترتيب رئيسشان را آگاه سازند تا بيايد هم آن هارا از كتك خوردن نجات دهد و هم دست به عضو گروه مقابل زده و گروهش را از نشستن و كتك خوردن رهايي بخشد، كه البتّه با آمدن رئيس گروه نشسته گروه مهاجم هم فرار مي كردند و گير نمي دادند. گاهي هم مي شد كه گروه مهاجم اصلاً پنهان نمي شدند، بلكه در اطراف پراكنده شده و آماده حمله مي شدند. گاهي هم به صورت دستجمعي يورش مي بردند و رئيس گروه نشسته را گيج كرده و از هرطرف به گروه نشسته حمله كرده و كتك مي زدند. فِرزي و چالاكي رئيس گروه نشسته در اين بازي نقش تعيين كننده اي داشت. اگر زبر و زرنگ بود در همان دقايق اوّليّه يكي ازعضاي گروه مخالف را گير آورده و با زدن دست خود به او گروهش را از زمين بلند مي كرد و گروه مقابل را مي نشاند.

مزاياي اين بازي:

1- دويدن زياد و ورزش فيزيكي

2- ايجاد حس مسئوليت جمعي و تربيت غير مستقيم آمادگي براي دفاع از جامعه

3- تمرين فرماندهي و فرمانبري در اداره ي يك جامعه

4- اتّحاد و همبستگي

5- تلاش براي رهايي از مشكل به جاي عذر و بهانه آوردن و برخورد انفعالي.

6- تقويت هوش و استعداد نوجوانان از طريق به كار بستن در صحنه ي واقعي

7- تربيت نوجوانان براي مديريت جامعه با احساس مسئوليت در مقابل آن ها

 

لطفا نظر بدهيد: " به نظر شما كداميك بهتر است؟ به زبان فارسي يا به زبان تركي خودمان؟"

 



دوشنبه 29 آبان 1391 :: 14:01 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

كاش ما هم كربلايي مي شديم    تشنه كام و نينوايي مي شديم

        همچو جانبازان ميدانگاه عشق    جسم و جان داده خدايي مي شديم

كاش مي شد مي رهيديم از قفس   خانه بنهاده هوايي مي شديم    

يادش بخير! در شب هاي ايّام محرّم، مساجد كوسه لو و بازران پر از جمعيّت مي شد. نوحه خوان ها نوحه خواني مي كردند و سينه زنان سينه زني. در روزهاي تاسوعا و عاشورا كه دسته هاي ي عزاداري در كوچه هاي كوسه لو و بازران حركت مي كردند و سينه زني مي كردند. دسته اي كه در كوسه لو راه مي افتاد، بدين ترنيب بود كه پرچم هاي سياه و قرمز در جلو، و در پشت سر آن گهواره ي حضرت علي اصغر، تابوت شهيد كه در پارچه ي سياه و قرمز پيچيده شده بود و در پشت سر آن طفلان اسير كه لباس هاي عربي سياه و سربندهاي سبز بسته بودند حركت مي كردند. در پشت سر طفلان اسير هم شمر خوان كه سرا پا قرمز پوشيده و تاس كلاهي كه از شال قرمز براي او درست كرده وسرش مي گذاشتند حركت مي كرد و آرام آرام با قمچي (شلاق اسب دواني) بر سر طفلان اسير مي زد و حركت مي كرد. سردسته ي اين كاروان مرحوم مشهدي عبدالله يوسفي بود كه مجموعه را مديريت مي كرد. طفلان اسير را معمولا مرحوم مشهدي اكبر آقاي اقاخاني، حاج وجيه الله شفيعي، حاج عبّاس بابايي، كاظم محمدي، مرحوم عينعلي، محمود احمدي، مسلم شفيعي، ... تشكيل مي دادند. نقش شمر را هم مرحوم حاج قربان شفيعي بازي مي كرد.

نوحه هايي كه مي خواندند عبارت بودند از:

اي قافله سالاري، قارداش آلله ساخلاسون

اي زينبون غمخواري، قارداش آلله ساخلاسو

محمل يولا دوزولدي، پرگاريميز پوزولدي

اليم سندن اوزولدي، قارداش آلله ساخلاسون

نوحه خوان هاي دسته هم عبارت بودند از: حاج غلام حسين مختاري، مرحوم اكبر آقا آقاخاني، كربلايي جعفر عبداللهي، مرحوم پدرم حاج حنيفه سرودلير (گاه گاهي)، كربلايي نقي ...، 

روضه خوان داخل مسجد عبارت بودند از: مرحوم حاج ميرزا محمد آقا شفيعي، مرحوم مشهدي احمد عبداللهي،

بقيّه مردم هم در كارهاي ديگر ياري مي كردند مانند: حمل كتل و علم ها، گاهواره و تابوت و پذيرايي و مسجد گرداني و اموري از اي قبيل.



چهارشنبه 03 آبان 1391 :: 06:32 ::  نويسنده : koosalu-bazeran

واژه هاي انساني

اگر رها کنم از تن هوای نفسانی              اگر طلوع کند واژه های انسانی

دوباره می کند آواز قلب مجروحم              اگر دوباره بسازد هوای بارانی
دوباره قصه ی فانوس وعابری تنها
دوباره قصه شیخ است وشهرحیوانی

هنوز سایه ی تاریکی زمانه ی ماست         نشسته برتن کابوس تلخ ویرانی
درین کسوف که فرقی نمیکند خورشید     چراغ گمشده یا ماجرای شیطانی
اگر نمانده امیدی به نور آتش باش
برنده صخره سنگ است ومرغ طوفانی

بیا اگرنفسی مانده بیخیال نباش      بیا رهاکن از این غم صدای زندانی

 

 

شعر از : محمد حسین داودی
[ شنبه 8 مهر1391 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ گلاریشا ]
 


درباره وبلاگ

سلام به همه‌ي اهالي محترم كوسه‌لو (گلخندان) و بازران، به عالمان، به روح پاك درگذشتگان، به گنجينه‌هاي گران‌قدر يعني سالمندان، به خواهران و برادران، به جوانان، به صاحبان دانش و معرفت، به متخصصان، به كارگران و كارمندان، به آناني كه ماندند و ديوارهاي اين دو روستاي با افتخار را افراشته نگه داشتند. به وبلاگ خودتان خوش آمدید. قرار ملاقات برو بچه های کوسه لو و بازران اینجاست. هر مطلبی دررابطه با سرزمین آبا و اجدادی‌تان دارید ارسال کنید تا در وبلاک‌تان بگذاریم. عكس‌ها، خاطرات شيرين، داستان‌ها، اطّلاعات تاريخي، قصّه‌ها، مثل‌ها، تكيه كلام‌ها، نقيل‌ها، سول‌چَك‌ها، بير گون گيتديك.....ها، و هر آن‌چه كه براي گفتن داريد بفرستيد تا در اين‌جا ارايه دهيم و ديگران هم استفاده كنند. منتظرتان هستیم. همكاران وبلاك: 1- نورالدّين هادي‌اي 2-الياس محمد 3- محمد رضا سرودلير 4-علي اصغر ترابي افراشته 5- رضا
تبار رستمی‌ها- یدالله
شعر سه‌گانی
توزیع کتاب شاهدان عشق
کاروانی آمده در اربعینت یا حسین
گل گور نه غوغا دور بو گون شاه دین حیدر
مولا سرت سلامت
یاحسین
عشق یعنی داستان کربلا
پيوندها
نويسندگان


                    
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران