|
هميشه لبهايتان چون گل محمدي، خندان باد گلخندان |
|||
|
دوشنبه 05 فروردین 1392 :: 15:37 :: نويسنده : koosalu-bazeran
پابوس
از در نه
از همین پنجره که هوایی تر است می آیم
چرا نه
وقتی بلند پروازترین ها
بال خود را گره می زنند به قفس فال فروشی ها
چرا نه
وقتی کاسه دریا پر میشود از آب سقاخانه
وقتی مردم
خرد و ریز در آئینه ها راه میروند
و چون ماهی قطعه قطعه در سقف جابجا می شوند
نگاه میکنم به دشت طلایی
_ هیچ آهویی نیست!
صداها همه صیادند که به ضمانت تو
آمده اند چیزی شکار کند
دلی، گریه ای، شعری!
چرا نه
وقتی تلو تلو واگن ها
طبل ریز می زند
و قطار سنگین و شادمان
در نقاره اش می دمد
وقتی هنوز کله انگور
کامم را تلخ می کند
در آیینه ها دقیق شوم و
دله ای شکسته را می شمارم
انگشت های اعداد تمام می شود و من هنوز تکرار یک حرفم
آسمان با بچه های نیم قدش
حیات ها را دور می زند
مُشتری سر از بازار رضا در می آورد
من پشت پنجره ای در کوچه شهید سلیمانی تهران
پر کبوتر جمع می کنم
و انگشت هایم بوی عطر سید جواد میدهد
حالا دیگر...
دور از چشم خادم ها
خورشید از پنجره ی مسافرخانه
به زیارت تو میتابد شعر از:علی داودی (بازرانی تباری دیگر)
درباره وبلاگ موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|