|
هميشه لبهايتان چون گل محمدي، خندان باد گلخندان |
|||
|
دوشنبه 19 آبان 1393 :: 15:53 :: نويسنده : koosalu-bazeran
این یعنی آزادی وجودم را با همۀ تاروپودش به تو می سپارم وجودی که غرق در مرداب طنازیها وپستی ها بود هستی ام را که چند صباحی از آن من بوده است و به خاک زمین دل بسته بودم همه را می خواهم از آن تو کنم میگذرم از جاده های مه گرفتۀ غفلت و گمراهی می رهانم پریشانی لحظه هایم را از دلبستگی ها من گستاخ لحظه ها، اظهار عجز میکنم در برابرت من گمگشته در زنجیرهای وابستگی درمانده در شعله های آتشین خودشیفتگی چو بید می لرزم، اما رخوت را نمی خواهم باید به پا خیزم، چون قاصدکی رها، نه به زلف درخت دل ببندم، نه به آشیان کبوتر ایزدا! با عزمی راسخ میخواهم برای رسیدن به لحظۀ ناب جاودانگی تا تماشای بی نهایت تو، غرق ایمان شوم می دانم خواستن یعنی لحظۀ ناب با تو بودن تا دشت رستگاری، راهی نمانده تو نیز با من بیا، پرواز را بسراییم چون قاصدکی تهی من تهی دستم، اما بهشت از آن من است. معصومه محمدی سیف - چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩۱ ماهنامه پیام زن، اردیبهشت 1391، شماره 242 برگرفته از وبلاگ http://mohammadiseif.persianblog.ir
درباره وبلاگ موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|