|
هميشه لبهايتان چون گل محمدي، خندان باد گلخندان |
||
|
شنبه 02 اردیبهشت 1391 :: 08:30 :: نويسنده : koosalu-bazeran
جويبار جوي باریکی ، میان دهکده ، با تواضع ، از میان سنگ و شن ها ، بوته ها ، پیچ و تاب کوچه ها ، زندگی می دا د هدیه . زندگی می کرد معنا .
نم نم آب ، از شکا ف صخره ها را ، همچو قلبی مهربان ، در درونش جای میداد ، تا که با هم غلط غلطان ، بگذ رند از ... تاب و پیچ کوچه ها .
و اين هم در سكوت و خلوت شب دست یکدیگر گرفته ، گرمی خورشید را ، باز دارند از ربودن روستا را وا نهاد ن .
انجمن سازند در گودال درب خانه ها ، تا بچّه ها ، صبح سحر ، شاداب سازند چهره ها . کربلائی احمد و اشرف ، بهنگام نماز ، آفتابه پر نمایند و ، بگیرند دستماز1].
ماه را ، خورشید را ، چون گل به روی خود هزاران بار ، نقّاشی نموده ، کودکان روستا ، پشت سر هم صف کشیده ، ماه را ، خورشید را ، بر کف گرفته ، شاد باشند .
جوی آب روستا ، همچو جان ، سر تا به پا و پر شتاب و روز و شب ، جاری میا ن روستا .
تا بسازد آبشاری ...
گلرخان روستا ، کوزه ها ی رنگ و وارنگ دوش بگرفته ، از اینجا و از آنجا جمع گردند و به پای آن ، کنار هم ، نشسته ، گُل بگویند ، شاد باشند ، روستا را شاد سازند . بی هیاهو ،کم صدا : برسر هر کوچه ، گامی می گذارد بر درون ، با صدای بی صدا ئی ، مردم آن کوچه را ، می نمایدحال و چاغی[2] ، تا که خاکِ کاهگلِ ممّد حسین را گِل کند ، در زمستان ، خانه اش آباد مانَد ، چِک چِک از سقفش نریزد چلّه را پایان بـَرَد .
جویبار روستا ، در دل ده ، برکه می سازد ، کلاف خامههای[3]
مادران دختران عقد بسته ، زلف ها در آب شسته ، رنگ را روشن نموده ، شادمانه ، با سر انگشتان با احساس مادر ، فرش گردید ه ، اطاق حجله را ، گلزار سازد .
جویبار روستا , در میان فلب های اهل ده جاری , و از او ، شیب ده راضی , و از اوکودکان خوشحال .
گاهگاهی سینه اش را صاف می سازد و عمقش کم که تا ... بچّه ها , راحت در آنجا ... چیببیلی[4] بازی کنند و شاد باشند . همدگر را خِس کنند و خانه بر گردند و مادر ها : نگاهی شادمانه ، با دلی مغرور و لیکن ، روی اخم آلود ، دیگر پیرهن ... از بقچه آورده ، پسر هارا بیارایند .
جویبار روستا ، بر در مسجد ، خودش را می رسا ند ، بامداد و ظهر و شب ، اهل د ه ، با او وضو سازند و آنگه.. وارد مسجد شوند
مردم ده ، می شنا سد خانه ها را ، کوی ها و کوچه هارا : با کنار جویبارش ، بر که ها و چاله ها یش ، پیچ و خم های کنارش ، با صدای آبشارش .
آب جوی روستا ، زنده هار ا ، مرده را ، باده ها و کاسه ها را ، چادر و چرشاب[5] ها و بقچه هارا ، گندم و جو ، میوه ها را بی تکلّف ، بی تفا وت ، می نماید بی پـَلَـشت[6] .
آب جوی روستا خاک رس را لاوه[7] کرده ، دوده ها را می زداید از فضای خانه ها ، از کف و دیواره ها .
جویبار روستا ، کج نموده راه خود ، ازآبراه پای چینه[8] ، تا سر آرد انتظار ، از درختان گلابی ، سیب و آلو ، پر نماید بانه ها را [9] ، تُنگ ها ی خوشه ها را .
جویبار روستا ، تنگ غروب ... پهن می سا زد بلند ، سفره ها با آب رنگ. برّه ها بزغاله ها را ، بر دو زانو بر زمین ، می نشاند در کنارش ، سیر می سا زد ز آب .
جویبار روستا ، با عبور از کو چه ها ، زیر برگ بوته ها، تنها ی تنها ، راه دورِ دشت را ، پیش می گیرد ، رَوَد ، سیر سا زد ، خوشه ها گندم و جو ، دانه ها ، تا که مهمان اها لی ، بی نیاز و... میزبا نش سر فراز . همچو آب جویبار، یا نم ا ز سنگی شیا ر ، می گذشت از کوچه ها پیچ و تاب و شا ر شا ر کاش می شد کاش می شد جوی وا ر !
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
|